تنها
ONLY
به کام دل در اغوشت نگیرم توئی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران برویت در این فکر که دستی پیش آید و من نا گه گشایم پر بسویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یاری رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست ز پشت میله ها هر صبح روشن نگاه کودکی خندد برویم چو من سر میکنم آواز شادی لبش با بوسه می آید بسویم اگر ای آسمان خواهم که یکروز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم کودک گریان چه گویم ز من بگذر که من مرغی اسیرم من آن شعمم که به سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را اگر خواهم که خامشی گزینم پریشان می کنم کاشانه ای را ( فروغ فرخزاد) بی مهری و جفای تو باور نمی کنم دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا در این سکوت تلخ و سیه جستجو کنم تنها زندگی کرده ام و تنها خواهم رفت پس پس پس پس پس پس پس پس پس پس پس پس پس ... پس ای رهگذر ملالی نیست که مرا تنها گذاری و بروی . این دل دیر زمانیست که به تنهایی خو کرده!!! در ۱۵سالگی فهمیدم که مادران از همه بهتر میدانند و گاهی اوقات پدران بسیار خوب می آموزند . در ۲۰ سالگی فهمیدم که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت بسیار انجام بپزیرد . در ۲۵ سالگی فهمیدم که یک نوزاد مادر را از داشتن یک روز ۸ ساعته و پدر را از داشتن یک شب ۸ ساعته محروم میکند. در ۳۰ سالگی فهمیدم که قدرت برای مردان عین جذابیت و جذابیت برای زنان عین قدرت است. در ۳۵ سالگی فهمیدم که آینده چیزی نیست که انسان آن را به ارث ببرد بلکه چیزیست که خود انسان آن را میسازد . در ۴۰سالگی فهمیدن که موفقیت یعنی به دست آوردن چیز هایی که دوست داریم اما خوشبختی یعنی دوس داشتن چیز هایی که داریم . در ۴۵ سالگی فهمیدم که تنها ۱۰ درصد از زندگی وقایع ای است که اتفاق می افتد و بیش از ۹۰ درصد زندگی در واقع واکنش هایست که ما نسبت به آن وقایع نشان میدهیم . در ۵۰ سالگی فهمیدم که تصمیمات کوچک را باید با مغز و تصمیمات بزرگ را باید با قلب گرفت . در ۵۵ سالگی فهمیدم که بهترین دوست انسان کتاب و پیروی کورکورانه بدترین دشمن انسان است . در ۶۰ سالگی فهمیدم که بدون عشق میتوان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمیتوان عشق ورزید . در ۶۵ سالگی فهمیدم که دوست واقعی کسیست که دستان تو را بگیرد اما قلب تو را لمس کند . در ۷۰ سالگی فهمیدم که فرو افتادن در برابر خداوند تنها راه برخواستن در برابر روزگار است . در ۷۵ سالگی فهمیدم که ماموریت ما در زندگی بی مشکل زیستن نیست با انگیزه زیستن است . در ۸۰ سالگی فهمیدم که اگر تو از کسی متنفری در واقع از قسمتی از خودت در او متنفری . در ۸۵ سالگی فهمیدم که به بزرگی آرزوها نباید اندیشید به بزرگی آن کسی باید اندیشیدکه میتواند این آرزوها را براورده کند . من فکر کردم به این نتیجه رسیدم : من دیگه خسته شدم چرا تنها !!! میخوام دیگه تنها نباشم به اطراف خودم نگاه کردم دنیا رو دیدم زیبا بود خدا همه چیز رو زیبا خلق کرده بله خدای مهربون با وجود خدا من دیگه تنها نیستم دیگه میخوام شاد باشم (زندگی کوتاه تر از اون بود که من فکر میکردم ) بله زندگی کوتاست پس بیایید به هم عشق بورزیم آری عشق عشق عشق چرا غمگین باشم . خوب من امروز حالم خوب بود دوستام بهم گفتن عکساتو از تو وبلاگت بردار نشونه ی بی فرهنگیه منم برداشتم . دوست دارم این آخر سال از غم چیزی نگم این چند روز رو خوشحال باشم پس از همین امروز سال جدید یعنی سال ۱۳۹۰ رو به همه تبریک میگم من شاد هستم امیدوارم شما هم هیچ ناراحتی نداشته باشید پس دیگه مبارک باشه ... به یاد اسمونی که مرا از چشم تو می دید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اینکه نبندیم دل به رویا بدونی بی تو با تو همینه رسم دنیا بله همینه رسم دنیا !!! به خاک غم عادتمه بشینم غریبه ام بین همه آدما مانده ام در این دنیا تنهایی تنها تنها نشستم اما گله ها دارم رنجیده دل از همه روزگارم مانده ام تنها ! تنهای تنها مثل کسی که غم باهشه تنها دلخشیش فقط فرداشه برای رفتن یه بهونه می خوام برای رفتن یه بهونه می خوام از شما که عاقلین یه نشونه می خوام یه شونه می خوام !!! آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین منو تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن هست مثل شهری که بر روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست قسمت من همینه که تو تنهایی جون بکنم لحظه های رفتن تو نشد فراموش بکنم به سادگی ازم گذشتی التماس نمی کنم از همون روزی که رفتی تکیه دادم به درختی اون درخت هی به من میگفت خودتو نزن به سختی از همون روزی که رفتی چی بگم که خیلی پستی زبون من مو در آورد عشقمو دیگه نخواستی قسمت من همینه که تو تنهایی جون بکنم قسمت من همینه که تو تنهایی جون بکنم تو غربتی که سرده تموم روز و شبهاش غریبه از منو ما عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش که تن به شب نبازم با غربت من بساز تا با خودم بسازم عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش تو خواب عاشقارو تقدیر تازه کردی کهنه حدیث عشقو تو پر آوازه کردی گفتی که از تو گفتن یعنی نفس کشیدن از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن قلبمو عادت بده به عاشقونه مردن از عشق زنده بودن از عشق جون سپردن وقتی که حق حق عشق زجه ی احتیاجه سر جنون سلامت که بهترین علاجه عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش اگرچه مهلتی نیست برای با تو بودن اگر چه فرستی نیست عشق من عاشقم باش نزار که بیفتم از پا بمون با من که بی تو نمیرسم به فردا عشق من عاشقم باش عشق من عشقم باش عشق من عاشقم باش عشق من عاشقم باش صد سال راهم دور شد آنقدر بیراهه رفتم تا دو چشمم کور شد در دیاری که نیست کسی یار کسی یا رب ای کاش نیفتد به کسی کار کسی در دیاری که یار قاضی باشد محکوم شدن به چوب دار عشق است بله عشق ......................... دختر هم هی مغرور میشه و خودشو میگیره نتیجه پسر دیونه میشه دخترم میمونه میمونه هی میمونه تا.......................... بترشه با عرض پوزش از دختر های محترم ولی این حقیقت داره فرو ریخت پرها اما نکردیم پرواز عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و و بزرگ کردن یک نفر به اندازه همه ی دنیا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |




